علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

تبریک روز مادر+روزانه های علی جونم...

سلام خوجگل  مامان ببخشین که بازم بین پستامون فاصله افتاد آخه هزار ماشالا اینقدر شیطون شدی که همه وقت مامان صرف جواب دادن به سوالات بی پایان شما میگذره تا شب هزاران بار میپرسی مامان این چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مثلا..... مامان این چیه؟؟؟؟؟ مامان =فدات شم پسرم پسته علی =پسته ست مامان =بله علی=مامان این چیه ؟؟؟؟؟ و هزاران سوال این چنینی!!!1 مامان= خوب فکر کنم دلیلم کافی باشه دوستای خوبم ببخشین که نتونستم بیام تک تک وبلاگاتون روز مادر و روز زن رو تبریک بگم از همین جا هرچند که با تاخیر هست تبریک میگم یه همتون و آرزوی بهترین ها رو دارم براتون پسر گلم عزیز ترینم بهترین هدیه خداوند که به یمن و...
2 ارديبهشت 1393

دو روز سخت ولی عالی...

نفسم از روزی بگم که تصمیم گرفتیم بریم باغ پدر جون خوش گذرونی با دختر خاله ها و پسر خاله های بابایی و چند نفر دیگه این جوری شد که 10 فروردین روز بعد عروسی همه راه افتادن رفتن باغ ما یه خورده کار داشتیم یه ساعت بعد از بقیه راه افتادیم البته دوست نداشتم از اتفاق بد بگم برات ولی زندگی همینه دیگه خلاصه وقتی رسیدیم مسیر باغ دیدیم چند تایی ماشین وایسادن تو یه لحضه هم همچین برفی شروع به باریدن کرد که همه جا راه بسته شد من که ماشین هارو دیدم گفتم اینا یکی از ماهاست بابایی گفت نه ولی وقتی جلوتر رفتیم دیدیم دختر خاله بابا اینان که تو از سه طرف هم ماشینشو زدن ولی خدارو شکر خودشون چیزیشون نشده بود فقط ماهان جون کمی پی...
16 فروردين 1393

چهارشنبه سوری....

سلام دوستای خوبم و صد البته پسر نازنین خودم... عزیزم الام که این پست رو مینویسم برات یه روز مونده به عید خدارو شکر امسال هم با تمام خوبی ها وبدی هاش داره تموم میشه و ایشالا سال جدید سال پر از خیر رو برکت واسه خودمون و خانواده ها و دوستانمون باشه ... مامانی ماهم همه کارامونو  تموم کردیم وفقط منتظر هستیم که لحظه سال تحویل برسه ... گلم یادم رفت دیشبم شب چهارشنبه سوری بود که ماهم طبق رسم و رسومات آتیش روشن کردیم و از روش پریدیم و تمام کینه ها و بدی هایی که خدایی نکرده اگه تو دلامون بود با آتیش سوزوندیم و با دلی صاف منتظر عیدیم ... چند تا عکس هم تو گوشی عمه داری که اگه وقت کردم حتما میزارم تا یادگار...
28 اسفند 1392

این روزای دم عید ما...

سلام پسر گلم و دوستای خوبم اول یه خسته نباشید به شما هم میگم آخه این روزا خیلی خسته کننده است و خوش آیند آدم شور و حال مردم تو کوچه و بازار رو میبینه به وجد میاد چند روزی که نبودیم مشغول خرید و خونه تکونی بودم دم عید بودیم که خدارو شکر لباسهای شما که سخت ترین قسمت کار بود تموم شد آخه اصلا به دلم نمی نشست ولی اینایی که خردیم خیلی حوشگله و واقعا به دلم نشست ولی هنوز خودم و بابایی هنوز چیزی نخریدیم آخه بابایی اصلا وقت نداشت فقط یه روز بدو بدو رفتیم یه دونه میز جلو مبلی خریدم چون عسل مامان میزهامونو شکسته بود اونم خیلی دوست دارم از کارهای خونه هم که جونم برات بگه خیلی از کارهامو تموم کردم امروز صبح زود بیدار شدم که یه جارو بکشم و س...
18 اسفند 1392